از تولد تا هشت ماهگی جینقیلی
خرداد ماه سال 90 بود که خدای مهربونم یکی از فرشته های نازشو بهم هدیه داد....
اولش خیلی استرس داشتم....ولی کم کم باورم شد که خدا جونم چه لطف بزرگی در حقمون کرده ... چه نعمت بزرگی به ما عطا نموده...ای خدای مهربون ازت ممنونم
تو دوران قشنگ حاملگی کلی اتفاقات خوب و بد رو از سر گذروندم ...
نفس مامان اونقدرررررر خوش قدم و پر خیرو برکت بودش که چند روزی نبود که اومده بود تو دل مامان که ما تونستیم بعد از 2 سال زندگی مشترک یه خونه نقلی بگیریم 
ولی این نخودی اونقدر شیطون بود که کلی منو با اون شیطونیاش می ترسوند و مجبورم می کرد گاه و بی گاه برم بیمارستان و بستری بشم.
ولی همه این شیطونیاش ارزش اون لحظه رو داشت که تو دهم بهمن ماه 90 تو بیمارستان واسه اولین بار عطر تن شکوفه باغ زندگیمونو حس کنم و دستان کوچولو شو بوسه باران کنم
بهترین و زیبا ترین لحظه زندگیم بود....
راستشو بگم....منو بابایی 2 ماه اول زندگی عشقمون خیلی سختی کشیدیم 
ولی بازم همه این سختی ها ارزش اینو داشت که تو 3 ماهگی اولین لبخندچند صدم ثانیه ایش رو ببینم 
تو چهار ماهگی عشق مامان و بابا با ایجاد صداهایی مثل ااااوووووو قند تو دلمون آب می کرد
تو همین زمونا بود که کوچولوی نازنازی مامان شروع به قل خوردن کرد.هیچ موقع قیافه متعجبشو فراموش نمی کنم
خیلی ترسیده بود که دنیا رو یهو وارونه دید...
همینطور این فسقلی رفته رفته بزرگ و بزرگ ترو شیرینو شیرین تر می شد تا اینکه تو ابتدای 6 ماهگیش شروع به خوردن غذایی بجز شیر مامانیش کرد ....اوووووف که چقدر خوشش اومده بود

در طول این مدت منو عسلم خیلی بهم عادت کرده بودیم.راستش امکان نداشت حتی واسه 1 ساعت از هم دور بمونیم.ولی حیف که مجبور بودم از این به بعد واسه 8 ساعت از هم دور بمونیم
آخه من قرار بود بعد از شش ماه مرخصی زایمان برگردم سر کارم 
از طرفی چون از خونه داری زیاد خوشم نمی اومد خوشحال بودم که می خوام کارمو از سر بگیرم ولی از طرف دیگه بخاطر وابستگی شدیدی که بینمون ایجاد شده بود دوری از گلم خیلی واسم آزاردهنده بود
ولی چاره ای نبود....
باید هر جور بود سعی می کردم خودمو با این شرایط جدید وفق بدم.این شد که بعد از اتمام مرخصیم کوچولوی خوشگلمو هر روز صبح میزارمش پیش مادربزرگ و بابابزرگ مهربونش که عاشقشون هستم.
واقعا دستشون درد نکنه...من اگه اونا رو نداشتم چیکار میکردم؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!! 
خدا ان شاء الله صد سال عمر با عزت بهشون عطا کنه 
فسقلی ناز مامان هم دیگه کم کم به این شرایط عادت کرده و خیلی خوب با بابا جونو مادر جونش اخت گرفته
رفته رفته پسمل گل مامان کلمات و حرفای جدیدی رو به زبون می آره
هر چند همشون نا مفهوم و عجیبن ولی واسه من اونقدر شیرین و معنی دارن که انگاری بهترین کلمه های دنیا رو می شنوم
مثل هددددد و یا بو آآآآآآآ آفرین به پسر ناز مامان 
پسمل خوشگل مامان آخرای ماه هفت بود که شروع به نشستن کرد.خودش کلی از این کارش لذت می بره.آخه تسلطش به همه چی بیشتر شده....
الان هم که نی نی خوشگله اواسط ماه هشت هست می خواد کم کم شروع به چاردستو پا راه رفتن بکنه.الهی مامان قربون اون دستو پای خوشگلت بشه که می خوان با زور توی فسقلی رو به جلو حرکت بدن. 








همه اینا مختصری از خاطرات 8 ماه قبلت هستن.دوست دارم اتفاقات شیرین زندگی عزیزکمو تو این وبلاگ بنویسم شاید در آینده خوندن اینا واست شیرین و جذاب باشن 
" با تولد کیارشم کودک درونم دوباره زنده شد و من بی پروا با کودکم کودکی می کنم از این بابت بی نهایت خوشحالم ."


از تولد تا هشت ماهگی جینقیلی
