کیارشکیارش، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 19 روز سن داره

نی نی خوشگلم کیارش

از تولد تا هشت ماهگی جینقیلی

1391/6/28 15:30
نویسنده : مامی کیارش
588 بازدید
اشتراک گذاری

خرداد ماه سال 90 بود که خدای مهربونم یکی از فرشته های نازشو بهم هدیه داد....مژه

اولش خیلی استرس داشتم....ولی کم کم باورم شد که خدا جونم چه لطف بزرگی در حقمون کرده ... چه نعمت بزرگی به ما عطا نموده...ای خدای مهربون ازت ممنونمبغل

تو دوران قشنگ حاملگی کلی اتفاقات خوب و بد رو از سر گذروندم ...

نفس مامان اونقدرررررر خوش قدم و پر خیرو برکت بودش که چند روزی نبود که اومده بود تو دل مامان که ما تونستیم بعد از 2 سال زندگی مشترک یه خونه نقلی بگیریم قلب

ولی این نخودی اونقدر شیطون بود که کلی منو با اون شیطونیاش می ترسوند و مجبورم می کرد گاه و بی گاه برم بیمارستان و بستری بشم.گریه

ولی همه این شیطونیاش ارزش اون لحظه رو داشت که تو دهم بهمن ماه 90 تو بیمارستان واسه اولین بار عطر تن شکوفه باغ زندگیمونو حس کنم و دستان کوچولو شو بوسه باران کنم خیال باطل بهترین و زیبا ترین لحظه زندگیم بود....

راستشو بگم....منو بابایی 2 ماه اول زندگی عشقمون خیلی سختی کشیدیم اوه

ولی بازم همه این سختی ها ارزش اینو داشت که تو 3 ماهگی اولین لبخندچند صدم ثانیه ایش رو ببینم چشمک

تو چهار ماهگی عشق مامان و بابا با ایجاد صداهایی مثل ااااوووووو قند تو دلمون آب می کرد هورا تو همین زمونا بود که کوچولوی نازنازی مامان شروع به قل خوردن کرد.هیچ موقع قیافه متعجبشو فراموش نمی کنم نیشخند خیلی ترسیده بود که دنیا رو یهو وارونه دید...

همینطور این فسقلی رفته رفته بزرگ و بزرگ ترو شیرینو شیرین تر می شد تا اینکه تو ابتدای 6 ماهگیش شروع به خوردن غذایی بجز شیر مامانیش کرد ....اوووووف که چقدر خوشش اومده بودابله نیشخند

در طول این مدت منو عسلم خیلی بهم عادت کرده بودیم.راستش امکان نداشت حتی واسه 1 ساعت از هم دور بمونیم.ولی حیف که مجبور بودم از این به بعد واسه 8 ساعت از هم دور بمونیم نگران گریه آخه من قرار بود بعد از شش ماه مرخصی زایمان برگردم سر کارم ناراحت

از طرفی چون از خونه داری زیاد خوشم نمی اومد خوشحال بودم که می خوام کارمو از سر بگیرم ولی از طرف دیگه بخاطر وابستگی شدیدی که بینمون ایجاد شده بود دوری از گلم خیلی واسم آزاردهنده بودخنثی ولی چاره ای نبود.... قهر باید هر جور بود سعی می کردم خودمو با این شرایط جدید وفق بدم.این شد که بعد از اتمام مرخصیم کوچولوی خوشگلمو هر روز صبح میزارمش پیش مادربزرگ و بابابزرگ مهربونش که عاشقشون هستم.قلب

واقعا دستشون درد نکنه...من اگه اونا رو نداشتم چیکار میکردم؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!! سوال

خدا ان شاء الله صد سال عمر با عزت بهشون عطا کنه لبخند

فسقلی ناز مامان هم دیگه کم کم به این شرایط عادت کرده و خیلی خوب با بابا جونو مادر جونش اخت گرفته زبان

رفته رفته پسمل گل مامان کلمات و حرفای جدیدی رو به زبون می آره

هر چند همشون نا مفهوم و عجیبن ولی واسه من اونقدر شیرین و معنی دارن که انگاری بهترین کلمه های دنیا رو می شنوملبخند مثل هددددد و یا بو آآآآآآآ آفرین به پسر ناز مامان تشویق

پسمل خوشگل مامان آخرای ماه هفت بود که شروع به نشستن کرد.خودش کلی از این کارش لذت می بره.آخه تسلطش به همه چی بیشتر شده....مژه

الان هم که نی نی خوشگله اواسط ماه هشت هست می خواد کم کم شروع به چاردستو پا راه رفتن بکنه.الهی مامان قربون اون دستو پای خوشگلت بشه که می خوان با زور توی فسقلی رو به جلو حرکت بدن.        ماچماچماچماچماچماچماچماچماچ

همه اینا مختصری از خاطرات 8 ماه قبلت هستن.دوست دارم اتفاقات شیرین زندگی عزیزکمو تو این وبلاگ بنویسم شاید در آینده خوندن اینا واست شیرین و جذاب باشن لبخند

 

 

" با تولد کیارشم کودک درونم دوباره زنده شد و من بی پروا با کودکم کودکی می کنم از این بابت بی نهایت خوشحالم ."

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

safa
29 شهریور 91 16:08
خیلی جالب بود حتما ادامه بده